درود
بهمنگان خجسته باد
نسخه پی دی اف این شما ره را از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید:
زن فرشته نگهبان زمین
بیرجند
ابوحنیفه ، اصلاح طلبی از تبار ایران
اوج و فرود شاهنشاهی پارس
زبانهای ایرانی باستان
ویل دورانت چه می گوید
اقتصاد در اسلام ودین بهی (زرتشت)
۲۹ بهمن روز زن در آیین زرتشتى
زن فرشته نگهبان زمین
ناهید حقیقى
• جشن مزدگیران
طبق سالنامه زرتشتى، روز اسفند از ماه اسفند یعنى پنجمین روز از این ماه و بنابر تقویم امروزى، ۲۹ بهمن ماه روز سپاسدارى از جایگاه زنان و مادران است که مظهر مهر و پاکى و فروتنى هستند. این جشن مربوط به امشاسپند۱ سپندارمذ۲ است که حامى زنان درستکار و پارسا است.
از این رو ماه اسفند و به خصوص این روز (سپندارمذ) جشن زنان بوده و در این روز مردان به زنان هدیه مى دادند. این روز متعلق به سپندارمذ یا سپنته آرمئیتى است و چون نام روز و نام ماه با هم موافق مى شوند، جشن مى گیرند. این فرشته در عالم مینوى نماد عشق، محبت، تواضع، بردبارى، جانبازى و فداکارى است و در جهان مادى پاسبان و حامى زنان نیک و پارسا است و تمام خوشى هاى روى زمین در دست اوست. این فرشته گذشته از پاسبانى زنان پارسا نگهبان و حامى زمین هم است. این جشن را به دلیل نزدیکى کشت و کار و فصل بهار به نام «برزگران» نیز مى گویند. در آیین زرتشت ، به دلیل برخى ویژگى هاى مشترک زمین با زن همچون آفرینندگى و زایندگى، این روز به نام «زن و زمین» نام گرفته است.
• دیرینگى و آیین هاى باستانى
ابوریحان بیرونى مى گوید:«اسفندارمذ ماه روز پنجم آن روز اسفندارمذ است و براى اتفاق دو نام آن را چنین نامیده اند و معناى آن عقل و حلم (بردبارى) است و اسفندارمذ فرشته موکل به زمین است و نیز بر زن هاى درستکار و عفیف و شوهردوست و خیرخواه موکل است و در زمان گذشته این ماه به ویژه این روز عید زنان بوده و در عید مردان به زنان بخشش مى کردند و هنوز این مراسم در اصفهان و رى و دیگر بلدان پهله (غرب و مرکز ایران) باقى مانده و به فارسى مزدگیران مى گویند و در این روز افسون مى نویسند و عوام مویز را به دانه انار مى کوبند و تریاقى خواهد شد که از زیان گزیدن کژدم ها دفع مى کند و از آغاز سپیده دم تا طلوع آفتاب این رقیه (افسون) را به کاغذهاى چهارگوش مى نویسد. (…) و بر سر دیوار خانه مى چسبانند و دیوارى را که مقابل با صدرخانه است خالى مى گذارند و مى گویند: اگر به دیوار چهارم از این کاغذها بچسبانیم هوام و حشرات سرگردان مى شوند و راهى نمى یابند که از آن خارج شوند و سرهاى خود را به قصد خروج از خانه بلند مى کنند و خاصیت این طلسم این بود که ذکر شد.» ابوریحان بیرونى در کتاب «التفهیم» از این روز به عنوان «مردگیران یا مزدگیران» یادکرده که در این روز زنان از مردان هدیه دریافت مى داشته اند و در واقع این جشن به زنان اختصاص داشته است. از این رو، آن را «روز زن در ایران باستان» نامیده اند. حکیم توس در این باره در شاهنامه چنین آورده است:
سپندارمذ پاسبان تو باد
ز خرداد روشن روان تو باد
در سفره این جشن جامى از شیر و تخم مرغ که نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها میوه هاى فصل به ویژه انار و سیب، شاخه هاى گل، شربت و شیرینى، برگ هاى خشک آویشن با دانه هایى از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مى دهند و مواد خوشبو و کندر بر روى آتش مى گذارند و مقدار کمى از هفت گونه حبوبات و دانه ها که در جشن مهرگان براى سفارش کاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مى گذارند.
از ویژگى هاى این جشن، استراحت کامل زنان از کار و تلاش و کوشش و فرمانبردارى کامل مردان از زنان بوده است. در این روز به پاس تلاش یک ساله زنان، مردان وظایف ایشان را بر دوش گرفته و با این کار، فعالیت هاى یک زن را تجربه مى کردند و در عین حال در این روز هدیه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلى این جشن به شمار رفته است.به این ترتیب از محبت و مهربانى زنان سپاسگزارى مى شود. در این روز خاص همچنین انجام کارهاى خانه بر عهده مردان است و زنان با پوشیدن لباس هاى نو، مورد تکریم قرار مى گیرند. در مراسم جشن اسفندگان در آیین زرتشت همچنین زنان پاکدامن و پرهیزگار که به تربیت فرزندان نیک پرداخته اند و این فرزندان به عنوان شخصى نیک شناخته شده اند، تشویق مى شوند.
مطابق عقاید و اصول مذهبى زرتشتیان، سپندارمذ در عالم معنوى نماد مهر و محبت و در جهان خاکى فرشته اى است نگهبان زمین. به همین منظور ایرانیان، در ماه اسفند اقدام به امور اجتماعى و عمرانى عام المنفعه مى کردند. و به حفر قنوات و خشکانیدن مرداب ها و باتلاق ها و آباد کردن زمین هاى بایر به وسیله سدبندى رودخانه ها و کشت و زرع و نشاندن درخت مى پرداخته اند. و اجراى این امور را جزء فرایض دینى خود به حساب آورده و ایمان داشتند که اگر کسى چنین کارهاى نیکو کند، پس از مرگش در بهشت جاویدان خداوند، منزل خواهد گرفت.
در فرهنگ زرتشتى شش فروزه و صفت بین انسان و خداوند مشترک است به گونه اى که انسان مى تواند با بهره مندى و به کارگیرى هر یک از این صفت ها به اهورامزدا نزدیک تر شود. در بین این ویژگى ها چهارمین صفت و فروزه سپنته آرمئیتى نام دارد. این واژه که فروتنى و بردبارى معنى مى دهد یکى از فروزه هاى اهورایى است که انسان نیز مى تواند آن را در خود پرورش دهد.
در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است.
در گاهان ستوده شده، اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
«… از بین زنان و مردان، کسى که برابر آیین راستى ستایشش بهتر است، مزدا اهورا از آن آگاه است. این گونه زنان و مردان را ما مى ستاییم… این زمین را با زنانى که بر روى آن زندگى مى کنند مى ستاییم. اى اهورامزدا، مى ستاییم زنانى را که در اثر درستکارى و راستى نیرومند شده اند… ما مى ستاییم مردان و زنان نیک اندیشى را که در هر کشور با وجدان نیک بر ضد بدى قیام کرده یا مى کنند… کدبانوى خانه را که اشو و سردار اشو هستند مى ستاییم. زن پارسایى را مى ستاییم که بسیار نیک اندیش، بسیار نیک گفتار، بسیار نیک کردار، فرهیخته و یارى رسان شوهر خود و اشو باشد. اى اهورامزدا ما مى ستاییم زنان یارى رسان را…»
این هماهنگى و میانه روى، بسیار ارزشمند و قابل توجه است. در زمانى که در بسیارى از سرزمین ها و فرهنگ هاى جهان باستان، دختر منفور خانواده بود و حتى گاهى پس از زایش بى درنگ زنده زنده به گور مى رفت، در ایران باستان، زن همکار و همفکر مرد در زندگى زناشویى و حتى گاهى در زمینه حقوقى _ دینى و مذهبى _ جنگ و پهلوانى بوده است.
در افسانه هاى پیش از زرتشت، سپندارمذ دختر اهورامزداست و در سمت چپ او مى نشیند و بهمن پسر اهورامزداست و سمت راست او قرار مى گیرد.
در گاهان از او چون پرورش دهنده آفریدگان یاد مى شود. (یسنا ،۴۶ بند ۱۲) و مردم از طریق اوست که تقدس مى یابند. (یسنا ،۵۱ بند ۲۱) نام او اغلب مترادف نام زمین است. (وندیداد ،۲ بندهاى ۱۸ و ۲۰)
چون زمین زیر نظر اوست مى گوید که به چهارپایان چراگاه مى بخشد. سپندارمذ وقتى که دزدان و مردان بد و زنان بى ملاحظه آزادانه روى زمین راه مى روند، آزرده مى شود، اما وقتى فرزند پارسایى زاده مى شود، شادمان مى گردد. هماورد داخلى او ترومیتى (Taromaiti) «گستاخى» و پرمیتى (Pairimiti) «کج اندیشى» اند.
آرمئیتى _ سپندارمذ به معنى محبت سود رساننده و حلم و تواضع است. این مقام شریف مقدس را که پسندیده خود اوست، اهورامزدا به امشاسپند آرمئیتى عطا فرموده و او را خلاصه براى بروز این صفات در زمین مامور و منصوب داشته تا از آبادى زمین و پرورش آنچه متعلق به زمین است و زمین در صفات مذکور مطیع آرمئیتى و سودرساننده به اهل زمین و نسبت به اهلش حلیم و متواضع باشد و تمامى آن صفات در پروردگان زمین بروز مى کند. زمین را آباد، بدى ها و قتل و غارت را معدوم مى سازد و زمین که آباد شود ارزاق لایق آفریدگان که روزى دهنده حقیقى مقرر کرده فراهم مى شود و زمین که آباد شود روح انسان را شاد و مفرح مى نماید.
• نیایش
در کتاب گات ها، سروده هاى جاودانه اشوزرتشت از فروزه سپنته آرمئیتى بارها یاد شده و ویژگى هاى آن برشمرده شده است:
«اى آرمئیتى، اى مظهر ایمان و محبت، آن پرتو ایزدى که پاداش زندگانى سراسر نیک منشى است به من ارزانى دار…» (گات ها هات ،۴۳ بند ۱)
«… پروردگارا مرا به سوى راستى و پاکى که نهایت آرزوى من است رهبرى کن تا با پیروى از آرمئیتى مظهر ایمان و محبت به رسایى نایل آیم.» (هات ،۴۳ بند ۳)
«… آرمئیتى نور محبت و ایمان را در دل رادمردان روشن کرده آنان را به سوى حقیقت رهبرى خواهد کرد.» (هات ،۴۳ بند ۶)
• اى مام مهربانم
زبان گویاى اسرار اینک که زمان سپاسدارى از مهر و وفاى توست گنگ مى ماند. در یک سخن مى خواهم بدانى که آن دست هاى کوچک و جسم ناتوان اکنون که پرتوان شده است، یکسره تو را سپاس مى گوید.
اسفندگان روز مادر، روز زن و زمین و روز گرامیداشت همه فروزگان پسندیده و نیکوى انسانى است و اکنون شایسته است ما نیز چون نیاکان فرزانه خود این جشن فرخنده را برگزار کرده و از مهر و مهربانى همه مادران و بانوان ایران زمین سپاسگزارى کنیم و شاید روزى تمام مردمان جهان روز اسفند از ماه اسفند را روز مادر طبیعت (محیط زیست) نام نهادند.
پى نوشت ها:
۱ _ امشاسپند = مفرد کلمه امشاسپندان به معنى پاکان بى مرگ است. بهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خرداد و امرداد.
۲ _ سپندارمذ، چهارمین امشاسپند سپندارمذ یا سپنته آرمئیتى است. از دو جزء تشکیل شده، سپنته = پاک، آرمئیتى = مهر و عشق.
آر + مئیتى = رسا و درست و موافق + اندیشه (ى) در آخر این کلمه علامت تانیث است.
(در زبان اوستایى و همچنین زبان هاى فرانسه و عربى صفاتى که براى زنان به کار مى رود داراى علامت ویژه اى است که به آن علامت تانیث مى گویند.)
سپنته + آر + مئیتى = پاک + درست + اندیشه = فروتنى عشق پاک و اندیشه رسا (صفتى براى زنان)
منابع:
۱ _ جشن هاى ایران باستان / حسین محمدى
۲ _ ما… ایرانى هستیم / سیروس کریمى بختیارى
۳ _ بدانیم و سربلند باشیم / منوچهر منوچهرپور
۴ _ زرتشت، پیامبرى که از نو باید شناخت / کیخسرو شاهرخ
۵ _ اصل و نسب و دین هاى ایرانیان باستان / رضایى
۶ _ گات ها
۷ _ روزنامه شرق
۸ _ سایت اینترنتى یتااَهو
یزدان صفایی
شهر بیرجند، مرکز شهرستان بیرجند از استان خراسان جنوبی، با پهنه ای حدود ۳۰ کیلومتر مربع، در مرکز استان، در مسیر راه مشهد-شوسف، در ۳۲ درجه و ۵۳ دقیقه پهنای شمالی و ۵۹ درجه و ۱۳ دقیقه دارازای خاوری نسبت به نیمروز گرینوچ جای دارد.
نام شناسی
«این شهر تاکنون به نامهای: بَرجن،بَرگان،بَرجند،بَرکند،بَرگند،بیرجند،بیرگند،پیرچند،قوهستان،قُهستان،کوهستان و کُهستان خوانده شده است»۱
این گستره دارای کوههای زیادی است و از همین روی به آن “کُهستان” میگفته اند و پس از اسلام به “قُهستان” نامور گشته است؛ محمد معین در این باره مینویسد: «نام نخستین بیرجند، “کُهستان” یا “کوهستان” بوده که عربی آن “قُهستان” است،یعنی زمینی که در آن کوه بسیار باشد.»۲ و همچنین یاقوت حموی از نام “قوهستان” یاد کرده؛ مینویسد: « “قوهستان” تعریب کوهستان است به معنی ناحیه ی کوهها و کمتر سرزمینی از بلاد ایران یافت میشود که در آن جایگاهی به نام کوهستان نباشد و تنها بدین لفظ شهرت نیابد و جز آن شناخته نشود.»۳
درباره ی واژه شناسی “بیرجند” نیز دیدگاههایی وجود دارد که در زیر به آنها اشاره میشود:
«واژه ی بیرجند در اصل “بَرگَند” یا “بَرکَند” بوده که عربی شده ی آن بَرجند است.”بَر” به معنی نیم،نصف و “گَند” به معنی شهر است.بنابراین برگند یا برجند به معنی نصف شهر است که به دلیل کوچکی شهر آن را برگند گفته اند و عرب ها “برجند” نامیده اند.»۴ که اندک اندک به “بیرگند” و “بیرجند” تبدیل شده است.
«در پاره ای از نقشه های جغرافیایی از این شهر به نام “بَرجن” یاد و چاپ شده است.واژه ی “برجن” شاید در اصل “بَرگان” بوده که با ورود عرب ها به این ناحیه به “بَرجان” تغییر یافته و اندک اندک “برجن” شده است.
“برگان” از دو پاره ی “بَر” به معنی نصف و “گان” (نسبت مکان) تشکیل شده و “برگان” یا “برجان” یا “برجن” به معنی نصف شهر یا یک قصبه باشد،زیرا به دلیل کوچک بودن شهر، آن را برجان یا برجن نامیده اند.
واژه ی “بیرجند” یا “بیرگند” نیز از دو پاره ی “بیر” به معنی چاه(در عربی) و “گند” یا ” جند”، پسوند مکانی و شهر است،یعنی مکان،محل و شهری که دارای چاه آب باشد.بعضی ها به همین مناسبت آن را “بیرگند” یا “بیرجند” نامیده اند.»۵
یاقوت حموی نخستین کسی است که نامی از “بیرجند” آورده و نوشته است:« “بیرجند” از زیباترین شهرهای ناحیه ی “قهستان” است که در دوران خلافت از اعمال خراسان بوده است و اکنون قصبه ی قهستان است.»۶
در تاریخ سیستان(۴۴۵-۷۲۵ ه.ق.) از این شهر به نام بیرجند یاد شده،آمده است:
«فرستادن خدام ملک نصیرالدین… فرزند خود شاه شمس الدین علی را به نیه(نهبندان)،و آباد کردن آن بقعه و از آنجا به جانب قهستان رفتن و گرفتن جوسف(خوسف) و بیرجند و باقی شیب طرف قهستان و مقام ساختن در این سال(۶۸۸ ه.ق.)»۷
حمدالله مستوفی از این شهر به نام برجند و بیرجند یاد کرده،میگوید:
«بیرجند/برجند قصبه ای است و در آن قصبه زعفران بسیار باشد و اندکی غله حاصل شود و چند موضع توابع دارد و در دره های آن انگور و میوه ها باشد.نزاری شاعر از آن موضع است.»۸
گویش بیرجندی
گویش یا لهجه بیرجندی از گویشهای فارسی نو است که مانند گویشهای دیگر به نسبت زبان رسمی کمتر تحول پذیرفته و از اینرو بسیاری از ویژگیهای فارسی کهن را نگه داشتهاست. محمود رفیعی در مقدمه واژهنامه گویش بیرجند مینویسد که چون بیرجند در نزدیکی کویر و در منطقهای کوهستانی واقع شده، در گذر تاریخ کمتر مورد تاخت و تاز و هجوم قرار گرفته و در نتیجه گویش آن نیز پاکیزه و دست نخورده باقی ماندهاست.
کوهها
دو رشته کوه از سوی شمال و جنوب شهر بیرجند را در برگرفته است:
۱)کوههای مادر میشان، شکر آب،کمر حاجی
۲)کوه باغان
شهر بیرجند در جلگه میان این کوهها جای گرفته،فاصله ی شهر بیجند،تا کوه باغاران را دشت باغاران میگویند.
آب و هوا
معتدل و خشک،بیشترین درجه گرما در تابستانها،۴۰ درجه بالای صفر و کمترین درجه گرما در زمستانها،۱۰ درجه زیر صفر است.
جمعیت
«این شهر در سال ۱۳۸۵، تعداد ۱۵۷٬۸۴۸ نفر جمعیت داشتهاست.»۹
جاذبه های گردشگری
وجود آثار و بناهای فراوان کهن در این شهر که دیرینگی آنها به دوره ی افشار و زند و قاجار و پهلوی میرسد؛ نشان از از بزرگی و تمدن مردم این شهر دارد.بیرجند از تاریخی ترین شهرهای استان است.
قلعه بیرجند:
قلعه بیرجند (قلعه ته ده یا پایین شهر)، بزرگترین و کهن ترین بنای تاریخی بیرجند به شمار می رود و بر فراز بلندترین نقطه باختری تپه ماهورهای شهر ساخته شده است.این بنا با پهنایی افزون بر ۳۰۰۰ مترمربع در دوره صفویه ساخته شده و به راستی هسته نخستین شهر بیرجند به شمار می آید. البته برخی نیز بنای این قلعه را به پیش از آن دوره نسبت می دهند. قلعه بیرجند از خشت و گل و چینه ساخته شده و از دوره صفویه تا قاجاریه مردم این شهر را در برابر یورش های دشمنان به ویژه ترکمنها و ازبکها محافظت میکرده است.
قلعه بیرجند در دوره قاجاریه به طور کامل بازسازی و مورد بهره برداری قرار گرفت. با توجه به شواهد موجود به وسیله نقب های زیرزمینی به نقاط مهم شهر مانند ارگ بهارستان، ارگ کلاه فرنگی و قنات قصبه مرتبط بوده است.
این قلعه دارای هفت برج بوده که هم اکنون شش برج از آن باقی مانده است. بازساری این بنا در سال ۱۳۷۸ به وسیله شهرداری بیرجند آغاز شد.
خانه تاریخی رحیم آباد:
این خانه تاریخی در خیابان پاسداران شهر بیرجند جای گرفته است.این بنا به پهنای ۲۷۴۴ متر مربع زیر بنا،امکانات آب،برق،جاده دسترسی،گاز،تلفن و مجوز قانونی آماده بهره برداری می باشد.از جاذبه های پیرامون بنا، باغ و عمارت اسکویه و باغ و عمارت شوکت آباد را میتوان نام برد.
آرامگاه حکیم نزاری
آرامگاه سعد الدین نزاری قهستانی، نامور به حکیم نزاری، سراینده سده هفتم هجری، یکی از نقاط دیدنی و تاریخی شهر بیرجند است که در بافت قدیمی شهر جای دارد.این آرامگاه در ابتدای خیابان حکیم نزاری، کنار میدان شهدا، قرار دارد.
ارگ کلاهفرنگی

ارگ کلاه فرنگی یکی از آثار تاریخی شهر بیرجند میباشد. این ارگ در دوره قاجاریه و بین سالهای ۱۲۶۴ تا ۱۳۱۳ هجری قمری ساخته شدهاست.این ارگ که منسوب به امیر حسن خان شیبانی میباشد متعلق به امیر علم خزیمه بوده که وی آن را به فرمانداری بیرجند اهدا نمود.سازمان میراث فرهنگی این بنا را به عنوان یک ساختمان کهن و ارزشمند به ثبت رساندهاست.این ارگ به ریخت شش ضلعی و در رأس به ریخت مخروط و به رنگ سفید میباشد و مصالح این ساختمان از گل، آجر، آهک و ساروچ است.در حال حاضر این ارگ در محل استانداری خراسان جنوبی جای دارد.
بند دره
بند دره ، جای گرفته در ۵ کیلومتری پایان خیابان مدرس بیرجند در میان رشته کوه جنوب این شهر به نام رشته کوه باقران است.این بند ، بزرگترین بند کوهستانی شهر بیرجند است که به دستور امیر شوکتالملک در سال ۱۲۹۴ هجری قمری ساخته شدهاست.بند دره از سنگ ، آجر و ملات ساروج ساخته شدهاست که دارزای تاج آن ۳۱ متر، عرض تاج آن ۳ تا ۵ متر و بلندای آن حدود ۱۳ متر است.راه ارتباطی آن از بیرجند، از طریق خیابان پاسداران امکان پذیر است.
عمرات اکبریه
عمارت اکبریه، یکی از بناهای تاریخی شهر بیرجند است. این بنا در دوره قاجاریه و توسط شوکت الملک در دو اشکوبه ساخته شدهاست.
ریخت معماری آن ترکی با الهامی از معماری روسی است که تلفیق آن با معماری اسلامی، سبک معماری نوینی را نشان میدهد. این بنا شامل تالار آیینه، گنبد کلاه فرنگی ، تزئینات مقرنس لانه زنبوری و رسمی بندی که صرفاً برای پذیرایی از نمایندگان سیاسی داخلی و خارجی مورد استفاده قرار میگرفتهاست.
این عمارت در خیابان معلم بیرجند واقع است.
بیرجند در تاریخ
در استوره های تاریخی،بنای قهستان را به سام پسر نریمان نسبت میدهند و آن را بخشی از قلمرو فریدون،پادشاه پیشدادی میدانند.در این ناحیه آثاری از وجود زرتشتیان نیز بدست آمده است که نشان از مهاجرت زرتشتیان در دوره ای از تاریخ، به این شهر دارد.
بیرجند در مسیر رویدادهای پس از اسلام نقش به نسبت مهمی داشته است. این ناحیه از یک سوی، به شوند کوهستانی بودن پناهگاه خوبی برای اسماعیلیان بوده و از سویی دیگر به شوند خشکی هوا و بیابانی بودن، به آب و هوای عربستان نزدیکی داشته و مورد توجه عربهایی که از دستگاه عباسی و یا فرمانروایان وقت میگریخته اند، قرار داشت و هر دوی اینها به این منطقه پناه می آورده اند.
ناحیه بیرجند در مسیر حرکت عربهایی بود که به نواحی گوناگون خراسان بزرگ و ورارود(ماوراء النهر) میرفته اند؛روستاهای عرب نشین همچنان در جنوب بیرجند وجود دارند.
با توجه به قلعه هایی که از دوران اسماعیلیه در بیرجند باقی مانده است،حضور طولانی این فرقه در زمانهایی از تاریخ در بیرجند آشکار میشود.پس از دوره ی صفویه و رسمی شدن مذهب شیعه، قائنات که پناهگاه شیعیان به شمار می رفت مورد توجه بیشتری قرار گرفت و با توجه به علاقه صفویان به تجارت و همچنین گسترش امنیت، در این ناحیه،شکوفایی اقتصادی و اجتماعی بیرجند آغاز و این شهر به آرامی به یک مرکز حکومت ناحیه ای تبدیل شد و گسترش یافت و از همین روی،بناهای تاریخی گوناگونی در آن پدید آمد که برخی از آنها تاکنون به یادگار مانده اند.
بافت فیزیکی شهر
با توجه به بافت فیزیکی شهر،بیرجند را به سه پاره ی شمالی،مرکزی یا قدیمی و نیمه ی جنوبی بخشبندی میکنند.
بخش مرکزی در حقیقت هسته نخستین شهر بیرجند است که بر خلاف بافت قدیمی اش،بخش مهمی از مراکز شهری،فرهنگی و خدماتی بیرجند را شامل میشود.در این بخش آثار هنری و معماری سنتی مانند مسجد جامع،قلعه پایین شهر،ساختمان ارگ،آرامگاه حکیم نظامی و کاروانسراها و آب انبار ها و تنها بازار بیرجند یافت میشوند.
سبک معماری
سبک معماری و کیفیت بناها در بیرجند بیش از هر چیز تحت تاثیر دو عامل طبیعی و انسانی است. عامل طبیعی در ساخت و پرداخت خانه های روستایی و بافت قدیمی شهر بیرجند اثر گذاشته است.در بیرجند با توجه به دوره های زمانی، میتوان سه گونه معماری سنتی و نیمه سنتی و جدید را شناسایی کرد.
معماری سنتی مربوط به بافت قدیمی شهر است که در آن به فراوانی از خشت و گل و دیوارهای قطور و سقف های گنبدی و بادگیرهای کوچک و بزرگ و پنجره های کوچک و فشرده یافت میشود.
معماری نیمه سنتی به گذشته های دور تا دهه های نخستین سده کنونی بازمیگردد.این سبک معماری،ویژه دهه های نخستین سده کنونی تا حدود ۱۳۴۰ خورشیدی است.
معماری جدید از دیدگاه زمانی،بازتاب دگرگونی های اجتماعی و اقتصادی ایران در دهه ۱۳۴۰ خورشیدی است.در این معماری، کاربرد مصالح جدید به ویژه آجر و تیر آهن است که بر سبک معماری اثر گذاشته است.
پی نوشت ها:
۱)افشار سیستانی،ایرج.پژوهش در نام شهر های ایران.رویه ۲۱۳
۲)معین،محمد.فرهنگ فارسی،جلد سوم.رویه ۳۱۳۸
۳)حموی،یاقوت.برگزیده ی مشترک حموی.رویه ۱۵۴
۴)آیتی،محمد حسین.بهارستان.رویه ۱۳
۵)افشار سیستانی،ایرج.پژوهش در نام شهر های ایران.رویه ۲۱۴
۶)همان کتاب.رویه ۲۶۹
۷)تاریخ سیستان.تصحیح ملک الشعرای بهار.رویه ۴۰۶
۸)مستوفی،حمدالله.نزهة القلوب.رویه ۱۷۷
۹)ویکی پدیا
بن مایه ها:
۱)عبدالحسین سعیدیان/شناخت شهرهای ایران/انتشارات علم و زندگی
۲)مژگان سبزیان و دیگران/کتاب جامع ایرانگردی
۳)افشار سیستانی؛ایرج/پژوهش در نام شهرهای ایران
۴)حسن زنده دل و دستیاران/مجموعه ی راهنمای جامع ایرانگردی استان خراسان/نشر ایرانگردان
۵)ویکی پدیا
۶)ویکی مپیا
ابوحنیفه ، اصلاح طلبی از تبار ایران
نویسنده : امیر هورنام
در همه ی اعصار و به کرات مردم شاهد حرکت های اصلاحی در همه ی امور بودند که سیاست ، مذهب و ساختارهای اجتماعی و فرهنگی نقش محوری و انکار ناپذیری در آنها داشته است . مذهب نیز به نوبه ی خود گه گاه دستخوش تغییراتی می شد و شاید بیشترین تلاش های اصلاحی در این حوزه رخ می داد . البته این روند تنها در مورد مذهب یا دینی خاص رخ نمی داد و اصلاحات مذهبی همه در یک سری پارامتر های کلی مشترکا عمل می کردند . همه ی اصلاحات تلاش می کردند رویه ی بعضا خرافی در این زمینه را به شکلی انسانی و آگاهانه سوق دهند که صد البته با واکنش و موضع گیری های سرسختانه ی روحانیون سنتی مواجه می شدند ولی با تمام این احوالات و سختی ها تلاش ادامه می یافت و اصلاح طلبان بدون لحظه ای تردید و درنگ ، بی ما بانه به دل خرافات و تحجر حمله ور می شدند که در مواردی ایجاد مکاتب فرعی در دل یک ایدئولوژی از این سلسله ممارست ها نشات می گیرد . به طور مثال در دین مسیحیت نیز شاهد این اندیشه های اصلاحی و خرافه ستیز بودیم که نهایتا منجر به پاگیری مذهب پروتستان در کنار مذهب بسیار تندروی کاتولیک شد که قوانینی به مراتب سهل تر ، انسانی تر و عقلانی تر را با خود به همراه می آورد . حال به بررسی شخصیتی و علمی یکی از این اصلاح طلبان مذهبی که در حوزه ی اسلام لحظه ای دست از اعتقادات برنداشت و بی باکانه و با وجود فشارهای بسیار هم از جانب حکام وقت و هم از جانب روحانیون هم کیش و البته متحجر خود ، دمی دست از اندیشه های خود برنداشت تا جان خود را در این راه از دست داد .
ابوحنیفه یکی از ایرانی زادگان اصلاحات مذهبی بود . درباره ی اصلیت او نظریاتی نه چندان دور از هم وجود دارد البته همه ی آنها متفقا او را ازشمال شرقی ایران دانسته اند . به هر روی ، خود او به سال ۸۰هجری در کوفه متولد شد و در مکتب اساتید بزرگ فقه به تحصیل پرداخت و توانست روزی به (( امام اعظم )) در نزد اهل سنت بدل شود .
پدربزرگ او زوتا یا مرزبان بود که در زمان تصرف خراسان د ر عهد خلیفه سوم به جبر یا به اختیار راهی کوفه شد و توانست در مدت زمان کوتاهی اعتبار و آبرویی در نزد اعراب برای خود به دست آورد .رسیدن به این جایگاه در حالی که زوتا هیچگاه به اسلام روی نیاورد کار و التفاتی زیرکانه را به امور می طلبید حال جالب اینکه شخصی با این شرایط و به نوعی یدک کش عنوان موالی ، به پاسداشت آیین های ایرانی پیش از اسلام نیز اهتمام ورزد . برای نمونه در تاریخ بداد ، ماجرای بردن فالوده توسط زوتا برای علی ابن ابیطالب ، خلیفه ی وقت ، در نوروز یکی از این ظرافت های ایرانی در انتشار فرهنگ زیبای میهنی است . پدر ابو حنیفه در زمان امویان زاده شد و اسلام آورده ، نام ثابت بر خود نهاد و به تجارت مشغول شد . فرزند او نعمان نیز به تحصیل نزد مدرسین سرشناس ایرانی تبار کوفه روی آورد و توانست در اواخر دوران زمامداران اموی مکتبی تحت عنوان (( اهل رای )) را بنیان نهد که فقهای اسلامی را به موضع گیری های بسیار سرسختانه وادار نمود . حتی جعفر بن محمد باقر در اظهار نظری در باره ی او گفت : “ تو دین رسول خدا را تغییر دادی ” . ابو حنیفه حتی تا بدین جا پیش رفت که در مورد احادیث منقول از پیامبر اسلام نیز شبهه به وجود آورد و حدود چهارصد حدیث موجود را رد کرد و در جایی بیان داشت : ” اگر رسول الله در زمان ما می زیست همین ها را می گفت که من می گویم ” .
یکی از بزرگترین فتاوی ابو حنیفه که مخالفت های زیادی را برانگیخت فتوای او در مورد اصولی ترین و سیاسی ترین رویداد آن زمان بود که جنگ با قدرتمند ترین قشر آن دوران یعنی خلفا را می طلبید . او اعتقاد داشت انتصاب خلیفه امری نامشروع است و خلیفه باید با آرای آزادانه ی مسلمین انتخاب شود و خود انقلابی عظیم در امر امامت و خلافت را سبب ساز می شد . هر چند خلفای اموی نیز دست روی دست نگذاشته و به نوشته ی تاریخ بغداد ، او توسط والی عراق دستگیر و یکصد و ده ضربه شلاق را تحمل کرد .
در حوزه ی شیعه نیز ضدیت با ابو حنیفه هر روز بیشتر اوج می گرفت زیرا پایه های تشیع را که همان امامت بود به باد انتقا می گرفت و اساس این انتصابات به نقلی الهی را نادرست و اطاعت از امامان انتصابی را نامشروع می دانست .
سفیان ثوری ، از فقهای بزرگ کوفه ، در اشاره به این موضوع که ابوحنیفه نه عرب بلکه از موالی است می گفت : ” از زمانی که غلامزادگان بنی اسراییل به مقام فقاهت رسیدند و به رای خودشان فتوا دادند دین یهود از بین رفت ” و حتی در جایی بیان داشته کسی خطرناکتر از ابوحنیفه در میان مسلمانان پیدا نشده است زیرا برای از بین بردن اسلام هیچ رحمی به دل راه نمی دهد . مالک بن انس ، بنیانگذار مذهب مالکی ، نیز به زبان آمده و در باب ابوحنیفه این چنین گفت : ” تا کنون در میان مسلمانان مردی زیان بار تر از ابو حنیفه متولد نشده است ، فتنه ی ابو حنیفه از فتنه ی ابلیس بدتر است ، در هر شهری که آرای ابوحنیفه را قبول دارند سکونت جایز نیست ” و اینکه ” او نسبت به دین اسلام کینه دارد و می خواهد نابودش کند “ و یا اینکه حتی محمد بن مسلمه او را در جرگه ی دجال ها جای داد و بسیاری سخنان دیگر که رسیدگی به همه ی آنها در این مجال نمی گنجد .
ابوحنیفه در فقه خود تکیه ی خاصی بر آزادیهای فردی در امور مختلف اجتماعی، چون ازدواج و معاملات دارد، تا آنجا که گاه این آزادی را بهسان قاعدهای در تعارض با منابع نقلی ضعیف ترجیح دادهاست. آشکارترین نمونه، نظر او در مورد آزادی زن در عقد ازدواج است. او ازدواج یک زن بالغ و عاقل را به رضای خویش جایز دانسته و صدور عقد از جانب ولی و حتی اذن ولی را در صحت عقد شرط نشمردهاست. وی با ابراز این نظر در واقع با رأی مشهور مخالفت ورزیدهاست و حتی شاگردان او ، ابویوسف و محمدبنحسن در این رأی از وی پیروی نکردهاند .
به هر روی ، او بی شک یکی از علمای دگراندیش عصر خود بود و حتی دکتر احمد الشرباصی ، ابوحنیفه را به خاطر خراسانی بودنش و بلندی پایه فقاهتش شامل این حدیث نبوی می داند که بخاری و مسلم هر دو آن را روایت کرده اند. ” لوکان العلم معلقاً عند الثریا لتناوله رجال من ابناء الفارس ” یعنی اگر علم از ستاره ی ثریا آویزان باشد مردانی از نژاد فارس بدان دست می یابند.
در پایان نیز ابو حنیفه به علت مخالفت های بیشمار با دستگاه خلافت و به ویژه مخالفتش با درخواست منصور عباسی به زندان افکنده شد که در همان جا درگذشت .
پس از ابوحنیفه ، شاگردانش نتوانستند محافظان خوبی برای آرای او باشند و تحت تاثیر امامان مکاتب شافعی و حنبلی به تعدیل اصول مطروحه از ابوحنیفه پرداختند و حتی به نقلی دو تالیف بزرگ او یعنی (( فقه الاکبر )) و (( کتاب الحیل )) توسط دو شالگرد عرب تبارش ، ابو یوسف و محمد بن حسن ، از میان رفت .
با نگاهی به :
بازخوانی اندیشه ی اعتزالی / امیر حسین خنجی
نگاهی به شخصیت امام ابوحنیفه / احمد صیام رئوفی
امام ابوحنیفه ، فقیهی اصلاح طلب / سید حسین عالمی بلخی
ویکی پدیا ، دانشنامه ی آزاد
اوج و فرود شاهنشاهی پارس
والتر هینتس/ امیر حسین اکبری شالچی
Shaalchy.persianblog.ir
منبع:
Walter Hinz, Aufgang und Untergang des Perserreiches, Bulletin of the Iranian culture Foundation.
جستاری که میخواهیم در بارهاش گفتگو کنیم، اوج و فرود شاهنشاهی پارس و زنده ماندن فرهنگ پارسی است. آهنگ ما از «شاهنشاهی پارس»، فرمانروایی جهانی هخامنشی- نخستین فرمانروایی جهانی تاریخ است- که به راستی شایستۀ چنین نامی است. زمان آن به خوبی روشن است: کورش در سال ۵۵۰ پیش از میلاد آن را بنیاد میگذارد و تاخت الکساندر در سال ۳۳۰ پیش از میلاد به آن پایان میدهد. پس شاهنشاهی هخامنشی ۲۲۰ سال سر پا بوده است.
هرچند سرچشمههای پژوهشی در دست چندان کم نیستند، کموکاستیهای فراوانی نیز در آنها به چشم میخورد. دامنهدارترین گزارشهایی که در بارۀ پارسهای کهن است، از یونانیان به ویژه هردودت بر جای مانده؛ البته یونان در پی ماراتن، دشمن پارسها شد و دشمن هم ماند. از این جاست که آنچه را که بُنچاکهای یونانی به دست میدهند، باید با اندیشناکی بسیار در نگر گرفت. سرچشمههای بومی با داریوش بزرگ و سال کموبیش ۵۲۰ پیش از میلاد آغاز میشوند. این فرمانروا از دفتر خود که تا آن زمان به زبانهای بابلی، ایلامی و آرامی چیز مینوشت، خواست که دبیرۀ میخی سادهای را برای نوشتن پارسی باستان به کار گیرد. دبیرۀ تازه بیشتر در نگارشهای پیروزمندانۀ سنگنبشتههای صخرهها و دیوارها و بنچاکهای بسیار پرارزش به کار برده شد؛ برای همین است که ما سرچشمههای پارسی چندانی در دست نداریم.
ارنست هرتسفلد، کاوشگر آمریکایی در سالهای سیِ سدۀ کنونی [بیستم] هزاران لوحۀ گلی را از دل خاک تخت جمشید، در نزدیک شیراز امروزی بیرون کشید. باستانشناسان با شگفتی دیدند که کمابیش همۀ آنها نه به پارسی باستان، بلکه به زبان ایلامی نوشته شده است. لوحههای گلی، بُنچاکهای کارآمد دیوان گنجخانۀ داریوش و خشایارشا بود، اما دریافت آنها با مانعی برخورد و آن این که واژههای ایلامی که ما تا آن زمان میدانستیم، چندان زیاد نبود.
متنهایی دینی هم هستند که در اوستا آمدهاند. ما در بارۀ جستاری سخن میگوییم که ناچار باید از بخشی از اوستا نیز یاد کنیم. این بخش از اوستا همواره کار پژوهش را دشوار میکند، چون به بسیار هنرآلود است و به زبان بسیار کهن شمال خاوری ایران [ ِبزرگ] نگاشته شده و در بارۀ خود آنهاست.
پس با نگرش به آنچه گفتیم، جای شگفتی نیست اگر بسیاری از سخنانی که هماینک خواهیم گفت، هنوز گمانآلود باشند. پژوهشگران در بارۀ بسیاری از جستارهای تاریخ، تودههایی از کاغذ را سپید کردهاند، و در بارۀ ایران نیز. آنچه من در اینجا مینویسم، برآیند ۲۰ سال کار روی این جستارهاست، اما تا هنگامی که بحث روی سرچشمههایی عینی پایان نیافته، میتواند ریشه در واقعیتهای ذهنی داشته باشد.
رویاروییها در ایران خاوری
نخست این که هنگامی که کورش بزرگ گام بر صحنۀ تاریخ جهان گذاشت، دوران سومین نسل خاندان هخامنشی، خاندان خودش، بود؛ دوم این که شهر اکباتانا، همدان در باختر ایران کنونی، پایتخت شاهان ماد بود. پارسها که هندوجرمن و خویشاوند مادها بودند، در جنوب ایران جایگیر شده بودند و سرزمین خود را پارسَه مینامیدند، این همان جایی است که یونانیان آن را پرسیس میگفتند و امروزه روی دریایی از نفت جای دارد. آشوریها و بابلیها، ایلامیها را با آن دین رازآمیز و فرمانروایی مادرسالارانه و پیشینۀ چندهزارسالهشان، ناتوان ساخته شکاری آماده برای کورش یکم، شاهنشاه پارس و پدربزرگ پایهگذار شاهنشاهی جهانی هخامنشی کرده بودند.
کورش دوم، نوۀ او، در سال ۵۵۸ بر آن شد که فرمانروایی خود را از سوی خاور و شمال گسترش بخشد، اما همچنان زیر دست آستیاگ، شاه ماد بود. در شمال خاوری قلمرو آن زمان او که برابر با خراسان و باختر افغانستان امروز است، فرمانروایی دیگری به نام خوارزم هستی داشت که شاهش هیستاسپِس نام داشت و پایتختش جایی نزدیک مشهد امروز بود.
این شاه هیستاسپس را نباید با پدر داریوش که همین نام را دارد، اشتباه کرد. آنچه ما امروزه میدانیم آن اندازه نیست که بتوانیم بگوییم فرمانروایی او چگونه به قلمرو کورش دوم پیوست شد. اما بسیار دلبسته به بدست آوردن آگاهیهایی موشکافانه در بارۀ آن دوره هستیم. لیکن آنچه که سخت زیر پردۀ تاریخ مانده، نقش کاشمر است. این شهری که چندان به آن نگرشی نمیاندازند، شاید دیدارگاه کورش دوم و زرتشت، پیامبر بزرگ ایران کهن بوده باشد، دیداری که از بالاترین ارزش در تاریخ جهان برخوردار تواند بود.
زندگی زرتشت
من بر آنم که زایش زرتشت در سال ۶۳۰ [پیش از میلاد] روی داده است. زرتشت یک پیشوای دینی بود، شاید در باکتریا یا همان بلخ امروز میزیسته. وی در سیسالگی به پیامبری رسیده است. زرتشت که در سال کموبیش ۵۹۰ چهلساله بوده در زمستان، ناچار راه گریز را در پیش میگیرد. پیامبر گلهآمیز میگوید: «به کدامین سرزمین روی کنم؟ به کدامین سوی گریزم تا جان بدر برم؟ اشراف و پیشوایان دینی مرا از خود میرانند، انجمنها مرا از خود دور میکنند، زمینداران ناخوب دشمن مناند.»
شاه هیستاسپس و همۀ دربارش در سال ۵۸۸، دو سال پس از این هجرت، به آموزشهای تازۀ او میگروند. آموزشهای زرتشت در خوارزم با کامیابی ویژهای روبرو میشود. پیامبر پس از رویارویی با آن همه سرخوردگیها و تلخیها، روی کامیابی را میبیند و سروی را در کاشمر مقدس همچون یادبود میکارد که تازه در سدۀ نهم میلادی و به دست یکی از خلیفههای متعصب از پای درمیآید. پهنههای دور شمال خاوری ایران، تازه در سال ۵۸۸ باور به یزدان پیدا میکنند.
آموزشهای زرتشت
آموزشهای زرتشت را نمیتوان در نوشتهای چنین کوتاه گنجاند. در اینجا تنها تا آن اندازه که برای دریافت مناسبات جهانی در آن روزگار بایسته است، بدان میپردازیم. زرتشت مانند همۀ پیامبران بر آن بود که فوق طبیعت را درمییابد. با دیدۀ روشن به وهومنه مینگریست و با گوش باز آموزشهای او را مینیوشید. زرتشت سراینده هم بود. تجربههای شهودی خود را در گاتها، سرودههای هنرآگند خود آورد. شانزده سروده از گاتها گرچه چند سده پس از ابلاغ پیام او به صورت نوشته درآمده، اما دستنخورده و اصل باقی مانده است.
از نگاه من هستۀ بنیادین پیام گاتها که البته ما در دریافتنش گرفتار دشواریهای فراوان زبانی و مفهومی هستیم، این است:
تنها یک یزدان و آفریننده هستی دارد، اهورَهمزدا، سرور همهدانا. در میان دو آفریدۀ نخست، ناسازگاری هنگفتی پیدا میشود: یکیشان روان مقدس (سپِنتا مَینْیو) میشود که کردارهای یزدان به دستش انجام میپذیرد؛ و دیگری مخالف او، یعنی روان بد (انگرَه مَینْیو) میگردد. وظیفۀ آدمها این است که در جنگ میان روشنایی و تاریکی، در نبرد میان روان پاک و روان بد، به سود جهان روشنایی به پیکار درآیند. آن کسی که به خواست خود آزادانه به سوی روان مقدس میگراید، با این کار خود، به قلمرو سامانمندی یزدانی درمیآید. وی همچون کسی که به سود رْتَم، سامانمندی یزدانی، میرزمد، پس از مرگ به «خانۀ سرودههای ستایشی» درمیآید؛ اما دشمن سامانمندی درست، وادار است همچون خدمتگذارِ دروغ در تاریکی فرو رود و در آنجا گرفتار نالهها، خوراکهای بیزاریانگیز و رنجی درازمدت گردد.
زرتشت با این آموزشهای روشن، خشم و دشمنی مهرپرستان را که ریشهای ژرف در ایران کهن دوانده بودند، برانگیخت. پیامبر در سرودۀ پنجم خود سخت با آنان تسویه حساب کرده است:
«کسی که با چشم خشم به خورشید و گاو مینگرد، پرهیزگاران را گمراه میسازد، چراگاهها را خراب میکند، و بر روی درستکاران شمشیر میکشد، دشمن خونی فرمان یزدان است!»
پس دشمنان زرتشت از خورشید و گاو بیزار بودهاند. از میتراپرستی این را میدانیم که هواخواهان آن شبها گاو قربانی میکردهاند. بر روی سنگنگارهای در موزۀ ویسبادن میبینیم که قهرمانی که دارد گاوی را میکشد، کسی جز میترا، ایزد کهن ایرانی نیست. همان کسی که در اندیشههای تکخدایی زرتشت جایی نداشت. این سنگنگاره از آنِ لژیون یکی از پرستشگاههای رومی است و در جلوی یکی از پرستشگاههای زیرزمینی که مهرپرستان شب را در آن میگذراندهاند، جای دارد. پیشینۀ معنوی ایران کهن، تاریخ درگیری اندیشههای زرتشت و مهرپرستی و دیگر بتپرستان است.
پایهگذاری فرمانروایی جهانی
در سال ۵۵۰، فصل تازهای در تاریخ جهان آغاز شد. آن هنگامی آغاز گشت که کورش از پاسارگاد به سوی اکباتانا راه افتاد تا چیرگی مادها را بزداید.
نبونید، شاه بابل که دید کورش چگونه آستیاگ را از تخت پایین کشید، واکنش سردی از خود نشان داد. هنگامی که کورش به سوی آسیای خرد روی کرد، بر آن شد- که پس از سرنگونی فرمانروایی ماد- به نبرد کروسوس شاه لیدی برود. کروسوس شکست خورد و کورش در سال ۵۴۶ بر لیدی، پایتخت سارد هم چیره شد. پارسهایی که با آستیاگ ماد برخورد نرمی کرده بودند، نگذاشتند کروسوس خود را در آتش اندازد و بکشد.
یک پیشگویی
در میان اسیران یهودی آن زمان پیغمبری هم بود که ما او را به نام دویتْرو-جِسایا میشناسیم. پیش از این به او وحی شده بود که کورش رهاییگر مردمش خواهد شد. کورش بندیان را از زندان و خواری رهایی بخشید و به میهنشان بازگرداند تا آنان اورشلیم را دوباره بسازند و پرستشگاههایشان را از نو بر پا دارند.
کورش پس از هشت سال از سرنگونی فرمانروایی لیدی، روی به بابل نهاد. گردیاس، سپهسالارش در ماه اوت سال ۵۳۹ ولیعهدْ بِلاستْار را شکست بسیار سختی داد و بابل بدون هیچ پایداری مهمی گردن نهاد. شاه نبونید دستگیر شد و- مانند آستیاک و کروسوس- بخشوده گشت. همۀ شهر و پیشوایان دین، آمدن شاه پارس را جشن گرفتند و کورش بر پایۀ آیین کهن آنان با مردوک بیعت کرد. این ارجنهی بر ایزد بومی با اقدامهای سیاسی نیز هماهنگ شد و کورش با شتاب به بازسازی پرستشگاههایی که نبونید مخلوع بیارجشان کرده بود، دست یاخت.
کورش دوم در سال ۵۳۸ فرمان بسیار بزرگی داد و آن این بود که یهودیهای تبعیدشده به بابل، میتوانند به فلسطین برگردند. آنان میتوانستند اشیای مقدسی که نبوکدنصر از آنان ربوده بود، را نیز همراه خود ببرند و پرستشگاههای خود را دوباره بسازند. این فرمان کورش، یهودیت را از مرگ رهایی بخشید. اگر یهودیان به فلسطین برنمیگشتند، شاید تاریخ جهان راه دیگری را در پیش میگرفت. چه چیزی میتواند کورش را بر آن داشته باشد که یهودیان تبعیدشده را به میهنشان برگرداند؟ این کاری است که یگانه و بیهمانند بوده و مانده است. چون مردمانی که آشوریها و بابلیها به زور کوچ میدادند، هرگز اجازۀ بازگشت نمییافتند. من گمان میکنم که کورش در چهرۀ یهوۀ یهودیان، همان خدای همهتوانایی را میدیده که زرتشت وی را اهورهمزدا نامیده بود.
کورش تنها یک سپهسالار برجسته نبود، بلکه دولتمردی دوراندیش و انسانی ارجمند، جوانمرد، دادوَرز نیز بود و در برابر باورهای گوناگون بردبار و شکبیا. شاه بزرگ در واپسین سالهای فرمانرواییاش آغاز به استوارسازی مرزهای ایران کرد. کورش دوم در سال ۵۲۹ درگیر جنگ در استپهای خاور دریای مازندران و جنگ با اسکیتها شد. آرامگاهش یاد او را در پاسارگاد زنده نگاه داشته است.
تاجوتخت به کمبوجیه رسید. وی که پسر بزرگ کورش بود مصر را هم گرفت. آنگاه از ایران آگاهی آمد که مغی به نام گوماتَه خود را به جای بردیا (به یونانی: Smerdis) برادر درگذشتۀ وی جا زده و تاجوتخت را فراچنگ کرده است. کمبوجیه بیدرنگ راه بازگشت از مصر را در پیش گرفت و هنوز به آهنگ نرسیده درگذشت. این رویداد در سال ۵۲۲ رخ داد و فرمانروایی جهانی پارسها را ناگهان با بحرانی سخت روبرو ساخت.
به دستگاه رسیدن داریوش
در همین شرایط دشوار بود که پرارزشترین چهرۀ تاریخ کهن جهان به صحنۀ رویدادهای جهانی گام گذاشت: داریوش، یکی از هخامنشیهای جوان. وی خود بر سنگنبشتۀ بیستون به گزارش چگونگی به دستگاه رسیدن خویش میپردازد: شاهنشاهی که گوماتۀ مغ از چنگ کمبوجیه درآورده بود، از همان آغاز از آنِ دودمان ما بود. گوماته آن را از خود کرد و شاه شد. هیچ کس زهرۀ آن را نداشت که به گوماتۀ مغ چیزی بگوید، تا من آمدم.» داریوش، پیکارگر حق ازدسترفته میشود: «من به درگاه اهورهمزدا روی آوردم، اهورهمزدا به من یاری کرد. من در روز دهم ماه بَگَهجَدیش (۲۹ سپتامبر سال ۵۲۲) گوماتۀ مغ را شکست دادم.»
داریوش در آن هنگام هنوز به ۲۰سالگی نرسیده بود و پدرش هیستاسپس، شاروان پارت، هنوز زنده بود و پدربزرگش آرشام نیز؛ اما «به خواست اهورهمزدا» تاجوتخت فراچنگ او شد. داریوش در سنگنبشتۀ خود بارها و بارها میگوید که همه کار را به خواست و با یاری اهورهمزدا انجام داده است. داریوش در میان هخامنشیان، تعیینکنندهترین تاجور زرتشتی است.
شورشهایی که پس از زدوده شدن بردیای فریبکار پیدا شد، سخت و پرنیرو بود. آتش آشوب از هر گوشهای زبانه کشید. «داریوش شاه گوید: پس از آن که شاه شدم، نوزده بار جنگ کردم و به مهربانی اهورهمزدا بر دشمنان پیروز گشتم و نُه شاه را به بند کشیدم.»
کارهای داریوش در راه بازسازی سامانمندی درونی کشور، همگام با نوسازیها و پیشرفتها و آرامی و امنیت در این شاهنشاهی جهانی، به خوبی پیش میرفت. گوماتۀ مغ در نُُه ماه فرمانروایی خود، پرستشگاههای زرتشتی را با خاک یکسان کرده بود. داریوش آنها را از نو ساخت. برای پاسداری از کشور باید کاری شتابناک انجام میگرفت، به گزارۀ دیگر: ساخته شدن نهادی یگانه در سایۀ نیزۀ پارسی که صلح را استوار سازد. این کار غولآسا، داریوش را بزرگترین دولتمرد روزگار کهن کرده است؛ تأثیر این اقدامش در ایران امروز نمایان است.
داریوش در سال ۵۱۷ قانونهای تازهای را گذاشت. پهندشت شاهنشاهی هخامنشی بر پایۀ مرزهای قومی، نخست به ۲۰ و سپس به ۲۸ شارستان بخش شد که بر چکاد هر کدامشان یک شاهزاده یا یکی از اشراف پارس جای داشت. شاروانها (ساتراپیها) همچون بالاترین مقامات کشور، درست یک پله پایینتر از شاه بزرگ بودند. آنان میتوانستند کسان را در سپاه به خدمت فرا خوانند و به کارهای نظامی رسیدگی کنند، اما نمیتوانستند به سپاهیان دستور بدهند؛ مالیات را نیز باید برابر با ارزیابی آغازین گردآوری میکردند و به دربار میفرستادند و به اندیشۀ رفاه شارستان (ساتراپ) میبودند.
هر شاروان یک صدراعظم داشت که همانند خودش تنها یک پله از شاه بزرگ فروتر بود و باید گزارش همۀ کارهای شاروان را به دربار میداد. «چشموگوش»ها که فرستادگانی ویژه بودند همهساله به آهنگ برقراری پیوند بهتر میان کارهای کشوری و شاه به شارستانها میرفتند، اما روانه شدن آنان به چند شارستان، به ویژه آنهایی که دور بودند، چندان مرتب نبود. این فرستادگان مستقیماً خواستهها و شکایتهای مردم را میپذیرفتند و کارکرد شاروان را میآزمودند. یکی از سرداران گارد هم باید همراهشان میبود و امنیتشان را تأمین میکرد.
سازماندهی کارهای کشوری نیازمند به راههای رفتوآمد و پست شاهنشاهی بود. راههایی که به دستور روشن خود داریوش ساخته شد، شارستانهای دور را به هم نزدیک کرد. «راه شاهی» که شوش را به سارد، یعنی ایلام را به لیدی پیوسته میکرد، از راههای دیگر پرآوازهتر بود. در هر کجای این راه ۲۶۸۳کیلومتری ساختمانهای پست فراوانی بود که شمارشان به ۱۱۱ میرسید. پیکها بسیار خوب کار میکردند. هر پیک سواره بدون ایست و نگرش به وضع آبوهوا و چه روز و چه شب، چیز فرستادهشده را به پیک بعدی میرساند.
دفتر شاه برای هر کدام از شاخههای اداری کشور، یک کتاب داشت که برخی از آنها به آرامی و روی پوست، و برخی به ایلامی و روی لوح گلی نوشته میشد. پارسی، زبان فرمانها و گزارشهای شفاهی دبیران بود، اما در نوشتن چندان کاربردی نداشت. تنها شاه حق سکه زدن داشت، شاروانها میتوانستند در شرایطی ویژه سکۀ سیم بزنند.
کشاورزی به عنوان وظیفهای سنتی
شاه بزرگ و گونۀ برخورد وی با کارهای درونی کشور، مردم را به تقلید برانگیخت. هیچ کدام از مردمان خاورزمین کهن به اندازۀ ایرانیان دورۀ داریوش برای افزایش جمعیت و پیشرفت کشور و گسترش باغها کار نکرده است. دلبستگی ملی ایرانیان به هنر باغداری و پارکسازی (این را هم نباید فراموش کرد که واژۀ Paradies [بهشت] هرچند از یونانی به زبان ما [آلمانی] راه یافته، پارسی است) در همۀ شاهنشاهی بازتاب تابناکی یافت. فرمانی از داریوش در دست است که در آن یکی از شاروانهای خود را ستوده که چند گونه گیاه را از بابل به باغستانی آورده است.
روشن است که داریوش در کوششهایی که در راه بالا بردن و پیشرفت کشور میکرد، وظیفهای خدایی را بر دوش خود میدید و آن را تأیید سامانمندی درست میدانست، همان چیزی که زرتشت به ستایشش میپردازد.
آنچه همراه چنین اندیشهای میشود، برداشتی از فرمانروایی است که از یک سو کشوری غولآسا را به میانگاه خود پیوسته میکند و از سویی دیگر به زندگی خصوصی مردمان گوناگون کاری ندارد. داریوش نخستین بار آدمان را با شکیبایی و بردباری در برابر دگراندیشان آشنا کرد.
در بارۀ داریوش- همانند کورش- باز گرایش چشمگیر شاه بزرگ را به مردمی یکتاپرست، یهودیان میبینیم. ساختن پرستشگاههای آنان پس از مرگ کورش با درنگ فراوانی روبرو شد؛ با این که شاروان سوریه همساز نبود، داریوش دستوری داد و پرستشگاه دوم در سال ۵۱۵ مورد بهرهبرداری نهاده شد. نوۀ داریوش، اردشیر یکم در سال ۴۵۸ این سیاست را دنباله گرفت و کار تجدید قانونهای «عهد عتیق» را بر دوش اِرسا، پیشوای دینی و توراتشناس گذاشت. نِهِمیا در سال ۴۴۴ با همسازی اردشیر، شاه بزرگ دین یهود را در فلسطین به نهایت استواری رساند.
هیچ کدام از این کارها که همه در تاریخ دین نقشی ارزشمند بازی کرده، بدون کارگر افتادن آموزشهای زرتشت بر شاهان هخامنشی تعبیری نمییابد.
شخصیت داریوش
شخصیت و منش داریوش بزرگ را میتوانیم روی سنگنبشتهاش که به سه زبان پارسی، ایلامی و بابلی نوشته شده، بازیابیم. داریوش در پایین سنگنبشتۀ بزرگش در بارۀ کارهایی که پس از زدودن اسمردیس فریبگر گزارشی داده و در آن از آن جهان سخن میگوید: «ای تویی که روزی این سنگنبشته را خواهی خواند، کارهایی را که من کردهام باور داشته باش، اینها را دروغ ندان. من همچون کسی که اهورهمزدا را میشناسد سوگند میخورم که اینها راست، و نه دروغ است. من به مهربانی اهورهمزدا کارهای بسیار دیگری هم کردهام که در این سنگنبشته نیامده تا آن کسی که روزی این را خواهد خواند، گمان نکند گزافه گفتهام.»
داریوش با این سخنی که دستور نوشته شدنش را بر سنگنبشتهای بر سینۀ کوه و روبروی پرستشگاه زرتشت در تخت جمشید داده، به ما نشان میدهد که چه برداشتی از قدرت شاهی و چه پیامی دارد: «چون اهورهمزدا این زمین را در آشفتگی دید، آن را به من سپرد، مرا شاه کرد؛ و اینچنین شد که من هماینک شاهم. من به مهربانی اهورهمزدا همه چیز را به جایگاه درست خود برگرداندم. هر آن چه روی داد، به خواست اهورهمزدا بود. گوش کن ای رعیت، با فرمان اهورهمزدا ناهمسازی نکن، از راه راست بیرون نشو، به راه پشت مکن!»
داریوش همواره سخت دلبستۀ آن است که فرمانروایی جهانیاش، گام در راه سامان خدایی گذارد: «سرشت من به خواست اهورهمزدا چنین است که راست را دوست دارم و از دروغ بیزارم. دل من سوی آن چیزی است که راست است. من دوست کسی که اجیر دروغ باشد نیستم.» آهنگ از دروغ- به پارسی باستان: drauga – همان اهریمن است که زرتشت آن را روح دروغ میداند.
در همۀ سنگنبشتههای داریوش، روح تازهای هست، حالوهوایی که برای فرمانروایان کهن خاورزمین، سومریها، ایلامیها، آشوریها و بابلیها غریب بوده است. پهنۀ فرمانروایی هخامنشیان بزرگ بود، چون بنیادگذار هخامنشیان، کورش و داریوش بزرگ بودند. داریوش چیزی را بر زبان میآورد که کورش شاید تنها آن را احساس کرده باشد: «سرور همهدانا در کنار من بود، چون اهریمنی نبودم، چاکر اهریمن و دروغ نبودم، ستمکار نبودم، نه من چنین بودم و نه خانوادهام. کسی که اهورهمزدا را با همۀ توان ستایش میکند، در زندگی هم مانند مرگ نیکبخت است.»
اهورهمزدا برای داریوش، مانند یهوه بود برای یهودیها، مانند الله برای مسلمانان، و مانند خدا برای ترسایان. آموزشهای ناب زرتشت به هخامنشیان بزرگ روحیهای ویژه بخشید و جهان آن روزگار را با آنها به بلندای شایستهای رساند که تا آن زمان هیچ کس چیزی از آن نشنیده بود. درگیری با یونان که قدرتی همچشم و البته از نگاههای گوناگونی بزرگ بود، نیز از همین جا پدیدار شد. ارزشهای دینی که پارسهای باستان از روحیۀ زرتشتی به دست آورده بودند از باورهای یونانیان باستان برتر بود. تنها این هلنیها بودند که روحیهای آزاد داشتند. دو جهان ایرانی و هلنی باید با هم تراز میشدند تا آدمی را به جایگاهی بالاتر رسانند، البته چنین ترازِشی پدید نیامد.
درگیری با یونان
جنگ در واپسین سالهای فرمانروایی داریوش درگرفت. شکست سال ۴۹۰ سپاه پارس در ماراتن، شاه بزرگ را بر آن داشت که تجهیزات سنگینی را فراهم آورد. هنوز این کار به انجام نرسیده بود که داریوش درگذشت، این رویداد در سال ۴۸۶ رخ داد.
کشور و فرمانروایی آن به خشایارشا که پسر وی بود رسید و وی به زودی سوی یونان لشکر کشید. پیروزی سوی درفش ایران گرایید، اما چنان که میدانیم در جنگ سالامین در سال ۴۸۰ نیروی دریایی ایران آسیب سختی دید. خشایارشا برگشت. اما ما باید هشیار این نکته باشیم که رویدادها را تنها از چشم گزارشگران یعنی یونانیها میبینیم. سرچشمههای ایرانی در این زمینه خاموشاند، لیک کاروکرد خشایارشا شاه بزرگ و اردشیر یکم به ما میآموزانند که روحیۀ بالای ایرانیان نه زود بلکه بسیار آرام فرو میکشیده است. شاهنشاهی پارس در همۀ سدۀ پنجم بیبروبرگرد ابرقدرت آسیا و شمال آفریقا بود، و یونان در همین روزگار با آن که در اوج شکوفایی فرهنگی بود، خود را از نگاه سیاسی پارهپاره میکرد.
سیاست منطقهای تازه
ما از خشایارشا سنگنبشتهای پرارزش در دست داریم، سنگنبشتهای بنیادین در تخت جمشید. وی هم مانند پدرش داریوش پافشاری میکند که پیروزیهایی که به دست آورده، در رویارویی با شاروانان سرکش، به شکرانۀ اهورهمزدا انجامپذیر شده است. خشایارشا در دنبالۀ گفتارش میگوید: «در یکی از این سرزمینها خدایان دروغین (Daivas) پرستیده میشدند. آنگاه من به مهربانی اهورهمزدا آن بتها را ویران کردم و فرمان دادم: برای پرستش خدایان دروغین اجازه نیست! من اهورهمزدا را در جاهایی که آن دیوان پرستیده میشدند، بر پایۀ راستی پرستیدم و بر او ارج نهادم. تو ای کسی که روزی امیدواری در زندگی خوشبخت و در مرگ رستگار باشی، بر سر آن قانونی بمان که اهورهمزدا بر تو ارزانی داشته است!»
شاید خشایارشا در آن هنگامی که این ممنوعیت را اعلام داشته، مرامی ویژه برای خود داشته است و تنها یک گونه از پرستش را در نگر داشته. پیکاری چنین قطعی با خدایان دروغین میتوانسته است ریشه در مهرپرستی داشته باشد.
اما بر سنگنبشتۀ خشایارشا چیز تازۀ دیگری نیز هست. وی از این سخن میگوید که آدم میخواهد در زندگی خوشبخت و در مرگ رستگار باشد. زبانزد «رستگار» که خشایارشا در اینجا به کار برده، یعنی همان rtavan از زرتشت سرچشمه میگیرد و به معنای آدمی است که خود را با سامان پاک خدایی، با Rtam هماهنگ ساخته باشد.
نشانههای رخنۀ فزایندۀ پیشوایان دینی، در پی بررسی بیشتر فرمانروایی خشایارشا و اردشیر پسر و جانشینش افزونتر روشن میشود و پرده از ژرفای فزایندۀ آن برمیدارد. گویا مغها که همچنان لایۀ پیشوایان دینی را میساختهاند، در این میانه ناگهان به کاروکنش درآمدهاند و در دل شاه راه پیدا کرده ظاهراً باورهای زرتشت را پذیرفتهاند. آنان در حقیقت در دین تازه رخنه کردهاند. خود را زرتشتی وانمود کرده آموزشهای پیغمبر کهن ایران را چنان از شکل راستین خود درآورده و در آن جعل کردهاند که دیگر چندان بازشناخته نمیشد. با رخنۀ مغها و سقوط باورهای زرتشت، زمینۀ سقوط فرمانروایی هخامنشی هم هموار شد.
سقوط شاهنشاهی پارس
در سال ۳۳۴ هنگامی که الکساندر شاه جوان مقدونی از راه هلنزپونت به آسیای خُرد رسید، به فرمانروایی بسیار پوسیده و تباهیدهای تاخت. سه پیروزی بزرگ، الکساندر را میراثخوار شاهنشاهی جهانی ایران کرد. داریوش سوم، واپسین هخامنشی در ژوئیۀ سال ۳۳۰ در راه گریز به دست یک شاروان کژپیمان کشته شد. تخت جمشید با خروار خروار گنج، رایگان در چنگال پیروزمندان افتاد. الکساندر بزرگ، در جشنی در حالی که مست کرده بود و زنهای پایکوب و خواننده دوروبرش را گرفته بودند، تخت جمشید را به آتش کشید. با درگرفتن چوبهای سدر، هخامنشیان و شاهنشاهیشان هم خاکستر شد.
میراث فرهنگی
میراث فرهنگی شاهنشاهی پارسها را باید در زمینههای هنر، رجل سیاسی-سازماندهی و دین بررسی نمود.
هنر شاهنشاهی هخامنشی چندان هنر مردم پارسی به ویژه خود هخامنشیها نبود. در حالی که کورش کاخ خود پاسارگاد را به روش ناب ایرانی ساخته و قرینۀ مرمر سپید و سیاه را در آن به کار برده، داریوش هنری را در تخت جمشید و شوش به کار زده که همۀ نشانههای یک شاهنشاهی جهانی را با خود دارد، اما همزمان با این، از برنامهریزی و خلاقیت بیچونوچرای شاه بزرگ برخوردار بوده و مهر وی را خورده است.
پس از پنج سده رخنۀ هلنگرایی که چندان هم ژرف نبود، در سدۀ سوم میلادی گونهای از هنر معماری ایرانی پدیدار شد. این گونۀ هنر، به میراث دورۀ هخامنشی چندان نگرشی نداشت و در پی شکل و قوارههای آن نبود. با این همه در هنر ساسانی، نیروی آفرینشی پارسهای باستان هنوز زنده است، گونهای از شکل یادمانهای هخامنشی و شکوه با ظرافت در هم میآمیزد.
در اینجا تنها میتوان اشارهای به میراث فرهنگی شاهنشاهی پارس در زمینۀ رجل و سازماندهی نمود. در روزگار داریوش دیوان شاهنشاهی جهانی پیریزی شد که از فهرستسازی بسیار باریکسنجانه و بایگانی برخوردار بود به گونهای که فرمانروای تازه میتوانست ادارۀ شفاف و مداوم شاهنشاهی را در دست داشته باشد، هرچند تازه بر تخت نشسته باشد. الکساندر و جانشینانش همین بوروکراسی بسیار نغز را به ارث بردند. سنت آنان نزد پارتها و ساسانیان همچنان زنده ماند و تا زمان تازش تازیان به ایران در سال ۶۵۰ هستی داشت و سپس اسلامیزه شد، همین ساختار به دست تازیان و دبیران
پارسیشان به سوریه و مصر رسید و سپس به سیسیل هم راه یافت. استافرها در سدۀ سیزدهم از این میراث ساختاری بهرهمند شدند. سندهای برجایمانده نشان میدهند که نه شاهان فرانک، نه شاهان آلمان، فرانسه، ایتالیا و بورگوند هیچ کدام ساختار دفتری نداشتند. تنها دفتر پاپ از کتابهای ثبت اداری برخوردار بود که آن هم سرمشقی جز ساختار روم باستان نداشت. در بارۀ ساختار بایگانی نیز اینچنین بوده است. تازه نورمنهای سیسیل و قیصر فرانسه ساختار ثبت اداری و بایگانی داشتند که به روشنی «اسلامی» خوانده میشد، اما میراثی پارسی بود. این همان چیزی است که دفترداری ما تا امروز روز، ریزهخوارش مانده است…
البته بزرگترین میراث فرهنگی شاهنشاهی ایران نه به هنر پیوسته است و نه به سازماندهی، بلکه به دین برمیگردد. برداشت ما از این میراث بسیار پیچدرپیچ است و به دشواری میتوان چهرۀ راستین آن را دید، چون توفانهای گوناگونی آن را از میان بریدهاند، تکه تکهاش کردهاند و باز تکهها را با هم پیوست دادهاند و کار را به جایی رساندهاند که تنها با تجزیه و سادهسازی نشانههای برجامانده میتوان آنها را باز شناخت. دو جریان بزرگ دینی ایران، مهرپرستی کهن، و بهسازیهای زرتشت است.
در حالی که در هلنگرایی، مکتبها و دینها مرزهای جداگانهای نداشتند و سنتها و باورهای فلسفی با اندیشههای دینی آمیخته شده بود، عرفان میترایی پیشروی پیروزمندانۀ خود را از ایران و بابل به آسیای خرد و از راه آن به باخترزمین آغاز کرد. مهرپرستی در سال ۶۷ پیش از میلاد از راه پومپیوس به ایتالیا راه یافت و بر راهزنان دریایی سیسیل چیره شد. سپس پرشتاب سپاه روم را فرا گرفت. لژیونرهای آسیای خرد آن را به جرمنها و اسکاتلند رساندند. و در زمان قیصر کامادوس دین رسمی شد. دیوارهای هزاران زیرزمین مهرپرستان روم آراسته به نگارههای ایزد ایرانی در حال کشتن گاو ماده در جشن قربانی میگساران گردید. در آنجا نه تنها برای ایزدان، بلکه برای اهریمن هم قربانی میکردند. چنین میگساریهایی برای مردانی که در این گونه آیینهاشرکت میکردند چه ارزشی داشته و در میان این عارفان چه تباهی اهریمنی هستی داشته، اینها پرسشهایی است که ما در برابر روشناندیشان امروزی پاسخ درستی برایشان نداریم. مهرپرستی خطرناکترین دشمن دین جوان ترسایی بود که تازه از چند سده درگیری آسوده شده بود.
پژوهشها پیکار زرتشت با مهرپرستی و تأثیر وی به عنوان یک پیامبر را اندکاندک روشن میسازند. ما باید در پژوهشهای امروزی به چهرۀ انسانی زرتشت و پیامش پی بریم و آن را به خوبی روشن سازیم تا پرتوی از واقعیت خدایی در ما نیز بتابد. واقعیت یک کلیت است، اما تا روزی که آدمی به پختگی بایسته نرسیده تنها بخشهایی از آن بر وی پدیدار میشود.






